امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

مسافری از بهشت

فندق شکموی ما...

تو این روزها که حسابی سرمون شلوغ بود و درگیر کارهای مختلف بودیم امیرعلی جونم از این فرصت استفاده کرد و قبل از موعد از خودش پذیرایی کرد!!! گل پسری 26/12 که مشغول انجام کار بودم یک بیسکوییت بهت دادم تا باهاش سرگرم باشی.هر از گاهی بهت سر می زدم و کارها رو هم انجام می دادم.چهار پنج دقیقه ای تنهات گذاشتم و تو اتاق بودم تا اینکه اومدم دیدم بیسکوییت رو باز کردی و مقداری هم ازش خوردی.تمام صورت و لباس هات رو کاکائویی کرده بودی و کلی هم ذوق می کردی و خوشحال بودی.یه خورده دستپاچه شدم و نمی دونستم چی کار کتم،مونده بودم که چه جوری بیسکوییت رو باز کرده بودی!! هم نگران بودم و هم از دیدنت خندم گرفته بود.بغلت کردم و صورتت رو شستم بعد هم لباست ...
12 فروردين 1393

خانه تکانی

هرسال نزدیکیهای سال نو اکثر خانواده های ایرانی مشغول خانه تکانی هستند.این روزها ما هم مثل بقیه خانواده ها درگیر خانه تکانی هستیم.به نظر من وقتی خانه تمیز میشه کاملا بوی عید حس میشه و آدم کلی انرژی مثبت می گیره.اما امسال خیلی با سالهای دیگه تفاوت داشت،با وجود نازپسرم انجام کارها خیلی مشکل تر شده بود و مدیریت زمان تقریبا غیر ممکن بود!! از طرفی هم من و همسری امسال مجبور بودیم کارها رو خودمون به تنهایی انجام بدیم و خانم صادقی بنا به دلایلی نتونست بیاد و کارهامون رو انجام بده.خلاصه که کارها به کندی پیش میره و کلی کارهای عقب افتاده داریم.سفره هفت سین هم  یکی از مهمترین کارهاست که دلم می خواد امسال یک هفت سین متفاوت و زیبا برای نازپسرم بچینم.ک...
12 فروردين 1393

واکسن شش ماهگی

عزیزدل مامان چهارشنبه 28/12 من و شما و بابایی رفتیم مرکز بهداشتی و درمانی ارشاد(شریعتی) برای زدن واکسن شش ماهگی شما.طبق دفعات قبل،قبل از زدن واکسن بهت استامینوفن دادم.وقتی رسیدیم شما حسابی سرحال بودی و می خندیدی،بچه های دیگه ای هم اومده بودن که واکسن بزنن.شما با دیدن بچه ها ذوق زده بودی و جیغ و داد می کردی.نوبت شما که شد همچنان خندان بودی تا اینکه واکسنت رو برات زدن،یکدفعه دردت گرفت و شروع به گریه کردی.من هم زود لباست رو تنت کردم و بغلت کردم.خدا رو شکر بعد از چند دقیقه آروم شدی و دوباره شروع به خندیدن کردی.الهی قربون نازپسرم برم من که انقدر خوش اخلاقه،عزیزکم امیدوام همین طور خوش اخلاق بمونی. این هم فندق ما که وقتی رسیدیم خان...
12 فروردين 1393

شازده کوچولوی ما پنج ماهه شد

عشق مامان دوشنبه 28/11/92 پنج ماهش تمام شد و وارد شش ماه شد. نفس مامان امروز یک روز پراسترس بود...شش روز از بیماری شما می گذره اما هنوز خوب نشدی عزیزدلم.صبح خیلی سرفه می کردی،آبریزش بینیت بیشتر شده بود و ترشحاتت سبز رنگ شده بود.من و بابایی تصمیم گرفتیم ببریمت پیش دکتر دهقان تا ایشون هم معاینت کنن.حدود ساعت 11 صبح رفتیم مطب آقای دکتر،ایشون از من خواستن تا لباس شما رو دربیارم که نفس کشیدنت رو ببینن بعد از معاینه گفتن به سختی نفس می کشی و برای تنفس از عضلات فرعی شکمت استفاده می کنی و گفتن ریه هات احتمالا عفونت داره.دکتر گفتن به نظر من باید بستری بشه و 24تا48ساعت تحت نظر باشه.وقتی دکتر این رو گفت گریم گرفت،خیلی نگران شدیم،دوست نداشتیم ببریمت ب...
12 فروردين 1393